تبلیغات
گروه کتابخوانی هرمس - عیبِ آینه
1394/07/4

عیبِ آینه

   نوشته شده توسط: سیّد معین پیشنماز    نوع مطلب :1.سقوط ،کتاب و نقد ،


...خیلی دشوار است در آنچه من میگویم راست را از دروغ تشخیص داد...

سقوط صفحه141

 


این دیگر چه شوخی مسخره ای است؟ یعنی این مونولوگ قرار است تا انتهای صفحه ی 167 ادامه یابد؟ یا آنقدر ادامه خواهد یافت که یا نویسنده از سخن گفتن هلاک شود یا من کتاب اش را از پنجره ی قطار بیرون بیاندازم؟ پس شخصیت های داستان کجایند؟

 

مطمئنا افکار اولیه ام راجع به کتاب به این نزاکت نبوده اند. حتی به  فکر این افتاده بودم عنوان متنی راکه قرار است در وبلاگ قرار دهم این باشد: "آقای کامو، کاش به دروازه بانی ادامه می دادی..." ولی اگر طرفدار سرسخت نویسنده و کتاب اش هستید، از من آزرده خاطر نشوید و صفحه را نبندید چراکه به نظرم آنچه در ادامه رخ می دهد، طرفین دعوا (طرفدار و منتقد) را راضی خواهد کرد.

خواندن سقوط، همانطور که در مقدمه ی هوشنگ گلشیری آمده، سخت است. رمان، کشش ندارد. هرچقدر هم نویسنده حرف های خوبی بزند، هر چقدر هم عقایدش جالب باشد تا وقتی که در بستر  قصه و در قالب شخصیت ها بیان نشود، داستان نمی شود، بیشتر بیانیه است و مطمئنا خواندن یک بیانیه ی 130 صفحه ای اگر جانکاه ننامیمش، عذاب آور است. بخصوص وقتی عقاید نویسنده با عقاید خواننده در تضاد  باشد. البته که بالکل منکر داستان داشتن سقوط نیستم. داستان دارد اما قصه تعریف نمی کند. در بهترین حالت تعریف خاطراتی است با تیپ فلسفی از یک گوینده ی فلسفه مآب، که نمی دانیم واقعی است یا جعلی.نمی دانیم کجاست و کِی. زمان و در اکثر موارد مکان ندارد. آمستردام و پاریس و جاوه مکان نیستند، نماد اند. آمستردام نقطه ی اوج و سرمستی و در عین حال حضیض( که در مقدمه ی کتاب به تفصیل شرح داده شده) و پاریس "دورنمایی از حقیقت" . اما چرا بر تعریف قصه اصرار می ورزم؟ چون در پسِ جذابیت و سرگرمی قصه است که می توان پیام منتقل کرد. قصه ای نه برای خواب، قصه ای که بیدارمان کند. بحث بر سر این مورد طولانی است و از حوصله ی مطلب خارج . فقط به نقل جمله ای از نقد مسعود فراستی بر هیچکاک (هیچکاک، مظهر سینما) اکتفا می کنم:

"هیچکاک همچون هر هنرمند راستین و دلمشغول، خود را با آثارش بیان می کند اما بسیار غیر مستقیم و نامرئی؛ در پس سرگرمی. او تنها کسی است در سینما که می تواند میلیونها نفر را در سراسر جهان سرگرم کند و تکان دهد. تماشاگر او را تجسم خود می داند. هیچ فیلمسازی مانند او جذابیت و سرگرمی را اینچنین با هنر نیامیخته و عجین نکرده"

اما آنچه مرا راجع به سقوط به چالش کشید نه فرم غیر داستانی و خواندن سخت و کسالت بارش( چه آنکه تجربه خواندن کتاب هایی بس کسالت بار تر از این را هم داشته ام) بلکه طول کشیدن بیش از اندازه ی زمان خواندن آن بود. مطالعه کتاب تا اواسط آن، بسیار بیشتر از آن که انتظار می رفت، طول کشید و سرعت ام با زوالی نمایی در بی نهایت به سمت صفر میل می کرد، گویی قرار نیست هیچ وقت کتاب تمام شود.{یک نوع دهان کجی به تمام کتاب هایی که تا کنون تمام نکرده ام و گذر بی ملاحظه ی زمان هنوز دارد سرعت متوسط خواندنشان را کم و کمتر می کند: هر سیصد روز یک صفحه، تا الآن} برگردیم به اصل مطلب، این شد که احساس کردم انگار از کتاب می گریزم. چرا باید از یک چنین کتابی گریخت؟ به حاشیه هایی که نوشته بودم رجوع کردم. کلمه ی من  با بسامد یکنواختی در آن ها تکرار می شد: "من، مثل من، اینکه منم و ..."  مضطرب شده بودم. اینکه صفات منجر به سقوط فردی تا این حد بر من منطبق بود نگرانم می کرد. در حقیقت وقت آن فرا رسیده که اعتراف کنم. چه آنکه گویی "فرد نمی میرد مگر آنکه به تمام گناهانش اعتراف کند".اعتراف میکنم من هم مثل ژان باتیست کلمانس، خود را برتر از بقیه می دیدم. از سرباز صفر های همسفرم در قطار، که به چشم آنان جوان تحصیل کرده ی روشنفکری بودم که کتاب انگلیسی هم می خواند، از آنان که می شناسندم ،از مردم جامعه ام. و در کنار این ها، خود را با همه ی این افراد در رقابت می دیدم. رقابت بر سر همه چیز با همه کس. وقتی نگاه کردم، چقدر از کار هایم برای خودنمایی بوده است.  بارها  اگر می توانستم کلاهم را به  افتخار  خود بر میداشتم و در برابر تماشاگران تعظیم می کردم. ژان باتیست کلمانس شده بود آینه ی تمام نمای من و خواندن کتاب برایم شده بود حضور در دادگاهی که محاکمه ام می کند. تصور این که در ده صفحه ی آتی، کدام گناهانم رو خواهد شد، مرا به وحشت می انداخت. تصور اینکه من هم ، با این حجم از ادعای آرمان خواهی و انسان دوستی، آن شب روی پل مانند تصویرم در آینه، کلمانس، رفتار خواهم کرد، ناامید و ناراحت کننده بود. قطار برایم فراموشخانه ای شده بود که سربازهای اطرافم، نادانسته مرا در آن زندانی کرده بودند.

 این تعارض درونی ادامه یافت تا ده صفحه ی آخر کتاب. آنجا که کامو کلید حل معما را رو کرد. تصویری که کامو در برابر ما قرار می دهد "تصویر همه است و تصویر هیچ کس نیست" بنابر قولی که در قبال پاپ شدن داده بود: "با این شرط که بپذیرد تا در دل خویش و در دل دیگران، درد های مشترک ما را برانگیزد" .  با متهم کردن خودش، آینه ای در برابر ما قرار داد که ما را نشان نمی دهد، عیب هایمان را نشان می دهد.در حقیقت آینه ی عیب است.

اینکه تصویر کلمانس تصویر همه ی ما می شود شاید مرهمی بر دردمان باشد، چه آنکه همیشه تلاش می کنیم کسانی را پیدا کنیم که درد مشترکی با ما دارند، اما قضیه را از سطح فردی خارج، و به اجتماع انسان ها گسترش می دهد. این دردناک تر است. اجتماعی خودخواه و متکبر،  پی سلطه و زورگویی. این که این درد، درد همه ی ماست مشخصا نشان می دهد ما محصول اجتماع شده ایم. و چه محصولات بی کیفیتی.

 در پایان امیدوارم همه ی ما به آن درجه ای برسیم تا حسرتی را که کامو در انتهای کتاب بیان می کند (و برای من در حکم جمله ی طلایی است) آرزو کنیم  تا مگر اندک روزنه های امیدی دربرابرمان گشوده شود:

"ای دختر جوان، باز هم خودت را در آب بیفکن تا من یک بار دیگر فرصت کنم که هر دومان را نجات دهم!"


Blundering Ben
1397/01/21 01:48 ب.ظ
This can show the presenter that you happen paying attention. Your notes are going to be very helpful right
here. on Bing. Plus my very own individual web sites are Secondly the behavior for
Orca aggressiveness in captivity had been clearly stated.
joma jewellery pearl bracelet
1397/01/20 10:53 ب.ظ
These are however a portion of the factors that go into making up a wedding.
Your marriage ceremony day must be the..
http://garciniacambogiapremium.net/
1397/01/19 05:52 ب.ظ
Have actually been taking little over a month.
Bungling Ben
1397/01/17 12:22 ب.ظ
I have detailed 25 Interesting factual statements about Lil Wayne below!
How do you get taller?
1396/07/1 06:50 ب.ظ
Wow, wonderful blog structure! How lengthy have
you ever been running a blog for? you make blogging look easy.
The whole glance of your website is fantastic, let alone the content material!
http://humdrumebb4259.hazblog.com
1396/04/17 05:11 ب.ظ
I'm not sure why but this blog is loading extremely slow for me.

Is anyone else having this issue or is it a issue on my end?

I'll check back later on and see if the problem still exists.
BHW
1396/01/27 12:55 ب.ظ
Hey just wanted to give you a quick heads up. The words in your post seem to be
running off the screen in Ie. I'm not sure if this is a format issue or something to do
with internet browser compatibility but I thought I'd post to let you know.
The style and design look great though! Hope you get the problem resolved soon. Thanks
حامد
1394/07/5 11:46 ب.ظ
خوب بود..اون قسمت که نوشتی کتاب را از پنجره قطار بیرون بیندازم عالی بود باهات
مهران
1394/07/5 12:12 ق.ظ
کلا خیلی خوب نوشته بودی.مخصوصا این بخش آخرش رو خیلی دوست داشتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر